تبليغاتX
window.onload=titler

sevom blog

طنز نوشته های یک نسل سومی
جمعه هشتم آبان 1388

باب<ازدواج>

نصیحت پدرانه در باب ازدواج:

و هان ای فرزند ته طغاری ، برادرانت همه پسران ناخلف بودند و همچون یابو در پی علف . پندناپذیر بودند و از نصیحت در گریز . لیک تو امید آخر من باشی و مرا پاره ی تن باشی . پس گوش گیر آنچه تورا گویم که خیر دنیا و اخری در آن باشد.

این باب در باب "ازدواج" است و آنچه پس از آن آید مهریه و مالیات و باج و خراج است.

بدان که تو چونان موشی هستی فربه که از روزن دیوار عبور کردن نتوانی ، پس جارو بر دمب خود بستن جهالت است و حماقت است و بلاهت است و سفاهت.

کنون که نرخ مسکن 47درصد فزون گشته و تورم به 20 میل فرماید و سهمیه بنزین سفر هم کفاف ننماید ، ازدواج نه چون دستمال بستن بر سر بی درد است، بل اختیار کردن همسر چونان کوبیدن تبر است بر سر و  ایجاد دردسر  و بستن دستمال بر سر.

مکن ای پسر تا توانی نکاح         که آید پس از آن بسی اشک و آه

  بر حذر باش از دختران این زمان ،که همه با مدرک لیسانسند و بس خطرناکند و  فمینیستانند و در پی حقوق زنانند  و دیگر ظرف نمی شویند و گرد نمی روبند.

و اگر خدای ناکرده خر مغزت را گاز بزد و دامنت از فرط شیدایی از دست برفت ، پیردختری یتیم اختیار فرما که در آن چند سود باشد:

اول آنکه مادرزن نداری و آن نعمتی عظیم باشد.

دویم آنکه پدرزن نداری  و مالش همه در دست آن پیردختر است.

سیم آنکه پیردختر زود جان به ملک الموت تسلیم کند و میراث به تو تقدیم.

چهارم آنکه چون مهریه به عدد سال ولادت باشد، اگر دختر 14ساله خواهی مهرش 1373 سکه شود ولی مهریه پیردختر  60ساله 1327سکه باشد که در این بین 46سکه توفیر باشد. و البته 1327سکه هم رقمی نجومی باشد.

 وفرزند چنین بنوشت که ای پدر ! دیر نصیحت نمودی و چه نیکو فرمودی  ولی حیف که 1980 سکه به عدد سال میلادی تولد همسر٬ مهر وی بنمودم و کنون چنان  پوشک عوض کنم و لباس شویم و گرد  روبم و مس  سایم و سفره  آرایم که همه در کف مانده اند!

 

نوشته شده در ساعت 12:0 توسط هادی+خرزو |
جمعه بیست و چهارم مهر 1388

   10 نكته براي ترم اولي ها

سلام به همه ترم اولي ها،  شكوفه هاي باغ زندگي ، عزيزان دل ما. مي دونم كه دل كوچيكتون مثل فنچ داره تاپ تاپ ميزنه ومنتظريد تا ساعت 8 صبح روز اول مهر برسه تا با سر وارد دانشگاه بشويد، اما اول به 10 نكته زير توجه كنيد:

 

1- سعي كنيد بجاي عبارت "آقا اجازه " از عبارت "ببخشيد استاد " استفاده  كنيد!

 

2-  هرگز شماره موبايل خود را روي دسته صندلي ننويسيد، در غير اين صورت ممكن است بجاي الناز، تيمور سگ سبيل با شما تماس بگيرد .

 

3- هرگزآمار دختر هاي كلاستون رو پيش مامانتون تعريف نكنيد . چون دكتر گفته دمپايي براي مغز سر ضرر دارد.

 

4- اگرقصد داريد در خوابگاه زندگي كنيد، ابتدا سعي كنيد خوابيدن در زمستان با شوفاژ خاموش، درس خواندن در شب با قطعي برق وآرامش اعصاب  در حين  شنيدن موسيقي هوي متال ,لری,ترکی,رپ و...را تمرين كنيد.

 

5-به گفته يكي از مسئولان " سوء مصرف مواد مخدر در خوابگاه ها معضل بزرگي است" پس سعي كنيد هميشه درست مصرف كنيد !

 

6- اگر خيلي صفر كيلومتر هستيد ويكي از دخترای خوشگل(!)كلاس از شما جزوه خواست هول نكنيد . چون ممكنه بعد از دادن جزوه يه دفعه يادتون بياد كه فردا از همون درس امتحان داريد.

 

7- كپي كردن پروژه كار زشتيه. اما بايد واقع بين بود ! همه ما گاهي مجبور مي شويم كارهاي زشت انجام دهيم.

 

8 - اگر داخل غذاي سلف دمپايي ابري پيدا كرديد، خيلي نا شكري نكنيد چون ممكنه دفعه بعد دندون مصنوعي پيدا كنيد.

 

9- هرگز همسر آينده خود را به خوردن ساندويچ دعوت نكنيد . اگر كرديد برايش خوراك سه نون نگيريد . اگر گرفتيد لااقل پولش را حساب كنيد . اگر نكرديد بابت از دست دادن عشقتون خيلي نا راحت نشويد چون لااقل يك ساندويچ مجاني خورده ايد!

 

10- اگر فسفر كافي نداريد داوطلب شدن براي تايپ كتاب در دست تاليف استاد ميتواند گام مهمي در جهت پاس كردن درس باشد.(من امتحان كردم خيلي موثره!)

 

 

نوشته شده در ساعت 1:25 توسط هادی+خرزو |
دوشنبه سی ام شهریور 1388

30 شهریور((2۰th of sep))

سلام... باید بگم که بنده به مناسبت تولدم این اولین مطلب غیر طنزمه که گذاشتم.این نوشته م مربوط به خودمه و طنز بودن اونو تکذیب می کنم....

  طبق روایات مختلف شنیده شده از بزرگان استنباط شده است که در یه روزه نه چندان گرم  تابسونی که افتاب وسط اسمون دیگه گرمای سوزانشو فراموش کرده بود,بابا و مامانم چشم به راه یه پسره دیگه بودن.این قدم نو رسیده کسی نبود جز...بله!اقا هادی گل...همینی که الان داره می نویسه!البته از اون موقع که زمان زیادی نمی گذره چون من تازه دارم 2۱ ساله می شم, فقط 2۱ سال...همین!.نمی دونم چرا هر وقت به جشن تولدم نزدیکتر می شم,حس می کنم از هر سال بیشتر دلم می خواد زندگی کنم!دلم می خواد ساله جدید زندگیمو با وجود تمام تلخی و شیرینیایی که در انتظارم هست و بازم تجربه کنم.تلخ یایی که به خاطرش روزها غمگین می شم و شادی هایی که روزها از اتفا قشون خوشحال می مونم.می دونی خیلی سخته که ادم واسه یکی زندگی کنه ولی اون ازش دور باشه.خیلی سخته که روز تولدت همه پیشت باشن جز اونی که دلت می خواد.اینارو نوشتم که بگم ادم تو روز تولدش به اطرافش نگاه می کنه تا ببینه چه کسایی دلش می خواست باشن ولی الان نیستن...منم تو این روز دلم برای داییم و دادشم خیلی تنگ شده.دایی مسعود و دادش محمد گلم که الان خیلی از من دورن ولی مطمئنم که به یادمن...البته الان خیلی دلم می خواد که یه نفر دیگه ام پیشم باشه.یه نفر که خیلی دوسش دارم و همیشه تو قلبمه...شایدم الان داره نوشته مو می خونه و به یادمه.همین واسم کافیه...

باید بگم که من هنوز کنجکاوم و می خوام تجربه کنم,شاید این یکی از خصوصیاتم باشه(حالا خوب یا بدشو دیگه نمی دونم!!).از دیگر خصوصیاتم به اینا می شه اشاره کرد:

- به سیب زمینی،پرتغال ،گلابی، ایرانسل و هر چیزی که رنگش زردو نارنجی باشد علاقه مندم.

-با وجودی که طنز می نیویسم و با دوستان می خندم، اما در تنهایی هام عاشق آهنگ های غمگینم

-اگه یه روز یه چراغ جادو پیدا کنم و قرار باشه سه تا آرزو بکنم، آرزو می کنم 1000 تا آرزوی دیگه هم بکنم.

-مدیریت صنعتی می خونم، به سیاست هم علاقه ندارم. سیاست به من علاقه داره !

 - فعلا چیزی یادم نمیاد، فقط بگم که خیلی پسر خوبی هستم، و از کسایی که از خودشون تعریف می کنن متنفرم.

- عاشق خودم هستم، حاضرم جونمو واسه خودم بدم، ولی بقیه رو هم دوست دارم.

What can’t kill you,makes you stronger.

اره درست می گه!ادما یا حرفایی که منو ناراحت کردن الان قوی ترم کردن.البته هنوز مونده تا من یه جنتلمن موفق بشم ولی ان شاالله می شم منتها step by step. 

I AM A HEAD OF MYSELF!

راستش من بیشتره موقعها می خندم ولی زمانایی که سر از پا نمی شناسم خیلی کمه.امروز یکی از همین روزاس...چون دارم وارده دهه سوم زندگیم میشم و دیگه زندگیو بدون هیچ واسطه ای(پدر و مادرم)باید درک و تجربه کنم.

در اخر به همه ی کسانی که توی زندگی من نقش داشتن مرسی میگم وبهشون میگم دوستون دارم.....

 

                                                         هادی                          

نوشته شده در ساعت 1:34 توسط هادی+خرزو |
دوشنبه دوم شهریور 1388

سلام و درود بر جد نسبتا بزرگوارم...


ای جد بزرگوار، آخر تو را چه شد که سر خر کج نمودی و راهی این دیار شدی؟ گاه با خود می گویم که نکند عقلت را به خرت سپرده بودی و نتیجه آن شد که چشمان بستی و آن زمان که گشودی خود را در این دیار دیدی! مگر نمی توانستی ضربه ای بر سمت راست گردن آن خر بزرگوار بزنی تا راهی سوی دگر شود و بلکه من اینک در دیار بهتر می زیستم!


ای جد بزرگوار، تو را چه شد که زنی اختیار کردی که دماغ مبارکش چون گوشت کوب بود و اینک مرا از وی ارثی رسیده بس چماق گونه؟ گاه با خود می گویم اینبار عقلت را به کدام بزرگوار سپرده بودی؟ آخر مگر نمی دانستی که ممکن است این دماغ به من ارث برسد و مرا هزینه باشد برای کوچک کردنش؟

ای جد بزرگوار، تو را چه شد که کمتر مویز تناول کردی و شکم از پنیر انباشتی تا مرا IQ باشد در حد موجودات تک سلولی هرچند که برای خودم اثبات شده IQ ام از موجودات تک سلولی گاه کمتر است. آخر تو را چه میشد اگر همسری اختیار می کردی که حداقل آن مخیله اش کمی بهتر از تو بود؟


ای جد بزرگوار، تو را به چه کسی قسم دهم که نمیخواهم بر سنت تو باشم و تصمیم بر آن دارم که از شکار دست بردارم و در عصر کامپیوتر به سراغ شغلی آبرومندانه بروم. آخر مرا چه به شکار موجودات، آن هم با این تن نحیف! به بزرگواریت قسم که از شکار قمری ها و گنجشکها خسته شده ام. لااقل اجازه میدادی با تفنگ بادی شکار میکردیم؛ تیرکمان هم شد اسلحه؟


ای جد بزرگوار، به تازگی از شهرمان به بندر عباس سفری داشتم و شهر را نیک پاکیزه دیدم اما گفتم یادآوری کنم آن اماکن تجاری که در زمان قبل از وداع با زندگی گفته بودی تا چند سال دگر به راه خواهد بود، همچنان در حال ساخت است و چنین شنیدم که تا چند سال آینده افتتاح خواهد شد.


ای جد بزرگوار، دیگر سرت و شاید هم جمجه پوسیده ات را بیشتر از این به درد نمی آورم و امیدوارم از این نامه دلگیر نشده باشی چون هرچه باشد فرزند توام و بی شک چون خودت پر چانه!

 


نوشته شده در ساعت 22:30 توسط هادی+خرزو |
جمعه شانزدهم مرداد 1388

"محمد رويانيان" رييس پليس راهنمايي ورانندگي با اعلام اينكه تصادفات رانندگي، دومين عامل مرگ ومير در ايران است، تاكيد كردند براي كاهش حوادث جاده اي با تغيير باورهاي مردم ، بايستي كاري كرد كه رانندگان در همه حال هنگام رانندگي احساس خطر كنند!

يك راه حل اساسي براي آنكه ديگر تصادفات رانندگي دومين عامل مرگ و مير نباشد:


قيمت بليط هواپيماها را كاهش دهيم، تا بيشتر مردم با هوايپما اين ور و آن ور بروند و تلفات حوادث هوايي زياد شود!

هواي شهر را آلوده كنيم، تا مردم از آلودگي هوا خفه شوند!

به مردم استرس وارد كنيم تا مرض قلبي بگيرند و ...

با انجام اقداماتي اين چنين و افزايش آمار تلفات ديگر حوادث، به احتمال زياد رتبه مرگ و مير بر اثر حوادث رانندگي به مقام چهارم و يا حتي پنجم هم خواهد رسيد!

محققان اين صفحه بدون هيچ تحقيقي اقدام به دادن پيشنهاداتي براي ايجاد احساس خطر براي مردم در حال رانندگي كردند:

1- در جاده ها مين بكاريم، تا رانندگان همواره با احساس خطر رانندگي كنند!

2- در جاده ها به جاي زانتيا و 206 با تانك اقدام به گشت زني هاي نامحسوس كنيم، و به جاي جريمه و بردن به پاركينگ، ماشين آدم خلافكار را بتركانيم!

۳- از راديو جملاتي اين چنيني پخش كنيم:« آهاي راننده اي كه داري تند مي ري؟! هيچ ميدوني اگه الان لاستيك ماشينت بتركه چي ميشه؟! درسته! منحرف مي شي! خب اگه از يك تريلي هم در همون لحظه بخواد از كنارت رد شه چي؟! درسته! مي زنه بهت! اونوقت ماشينت تبديل به ساندويچ گوشت ميشه، مي دوني گوشت چي؟! گوشت آدم! مي دوني اون آدم كيه؟! تويي تو! تو اي راننده خلافكار!»

 

نوشته شده در ساعت 1:56 توسط هادی+خرزو |
جمعه دوازدهم تیر 1388

من که خودمو تو انتخابات ریاست جمهوری به نفع بعضیاکشیدم کنار الان با مرگ عمه جونم خیلی پشیمون شدم...آخه اون خدا بیامرز دوست داشت من یه کله گنده بشم واسه خودم و هی دروغ و چرت وپرت تحویل مردم بدم.تازشم قرار بود عمه خانمم بشه وزیر غیبیات(هم از غیب هاله نور بسازه واسم و هم غیبت کنیم دوره هم بخندیم!)...

عمه ی مرحومم یک روز از روزهای همان اواخر عمرش همه را جمع کرد وگفت: چیزی از مال دنیا ندارم که برایتان به ارث بگذارم و مرگم نزدیک است. گفتم عمه جان، عزیز من، دور سر و کلّه ی فرفریت بگردم، امروز توی دنیا وقت طلاست؛ نه اینکه قبلاً نبوده باشد ولی الآن عیارش بالا رفته. علی ایّ حال نباید وقت را پای چیزهایی گذاشت که پول توش نیست؛ یا حرف شیرین پول و مال دنیا را بزن یا بگذار با غم نداری و بیچارگی خودم بمیرم! او هم گفت ول کن این سوداگر زمانه را، پول را می گویم. ولش کن، چرک کف دست که دیگر این حرف و حدیث ها را ندارد. نصیحتی به تو می کنم که بیشتر به کارت می آید. گفتم حالا شما نصیحتت را بفرما شاید یک جوری از یک طریق غیر مستقیم از این نصیحت شما هم بشود پولی به جیب زد! اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: همیشه و در همه حال شاکر خدا باش. وگرنه کلاهت پس معرکه است، شاید هم یک وجب آنطرف تر از پس معرکه! این را گفت و سرش را گذاشت و مرد...

من ماندم و غم بی عمه ایی.شما حتما می دانید چه دردی بی درمانی است! کمی که گذشت غم خرج و مخارج زندگی غم بی عمگی را هم تحت الشّعاع قرار داد. هر اتّفاق بدی که برایم می افتاد به جای اینکه شکر به جا بیاورم، بندگان خدا را کوچک به بزرگ و بزرگ به کوچک و گاهاً میانسال به دو طرف(!) ردیف می کردم و شروع می کردم به بد و بیراه گفتن. از بقّال و نقّال و چقّال گرفته تا سوفور ذلیل مرگ شده ی محلّه مان، آقا غلام! خلاصه به جای شکرگزاری بساط فحش گزاری راه انداخته بودم.

همان اوایل که عمه تازه مرحوم شده ام را روانه ی دارالرحمه کرده بودیم تغییر و تحوّلاتی در سیاست مملکت رخ داد. من که سوادم قد نمیداد ولی دیگران که سوادشان قد میداد می گفتند با انتخابات جدید، تغییرات نیمه عمیق (و در مواردی هم خیلی عمیق) در سیاست رخ داده. عقلم نرسید شاکر باشم! چندی بعد قیمت خانه شد 3-4 برابر و صاحب خانه ی بی انصاف ما هم گذاشت روی اجاره خانه، بازهم عقلم نرسید شاکر باشم! بنزین سهمیه بندی شد و بازار مسافرکشی من با پیکان جوانان گوجه ای رنگ مدل چهل و هفتم هم خوابید، عقلم پاره سنگ برمیداشت و همچنان شاکر نبودم! گوشت گران شد، تخم مرغ گران شد، کوفت و زهر مار گران شد، بازهم خوان ناشکری این حقیر پهن بود! آب کم شد، ایضاً! برق قطع شد، ایضاً! این اواخر که خوب فکر می کنم می بینم عجب توصیه ي فنّی اي کرده بود مرحوم عمه ما و خودمان بی خبر بودیم. دیدم اگر به همین روال پیش برود بعد از یک ماه این حقوق دویست و بیست هزار تومنی پدرم کفاف خرید نان دانه ای پانصد تومن (با احتساب توّرم یک ماه آینده!) را نخواهد داد، این شد که تصمیم به تغییر رویه گرفتم و هرچه می شود خدا را شکر می کنم. پول خورد و خوراک ندارم خدا را شکر می کنم،پول کتاب ندارم بدهم خدا را شکر می کنم، مسئولمان در خوابگاه! بد و بیراه می گوید که وقت بیرون گذاشتن زباله ساعت دو و نيم نصف شب نیست خدا را شکر می کنم، برق می رود شکر می کنم، فشار آب پایین می افتد شکر می کنم، فشار خودم بالا می رود شکر می کنم، پول تلفن خدا تومان می شود شکر می کنم. الغرض؛ همیشه و حتّی همین الآن خدا را شکر می کنم! درست است که عمه بیچاره ام از مال دنیا برایمان چیزی  نگذاشت و فلنگ را بست، ولی لااقل باعث شد دل از دنیا و مافیها بکنم و ذهنم معطوف به آخرت شود. خدا را شکر!!

 

نوشته شده در ساعت 1:0 توسط هادی+خرزو |
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

از آنجا که این روزها مد شده است آدم افتخاراتش را در وبلاگش یا نشریه اش و تازگی ها به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری در رسانه های جمعی حاضر شود!ما هم شمه‌ای بسیار کوتاه از افتخارات بی‌بدیل و رزومه‌هایمان را در وبلاگمان نوشتیم تا بدانید وبلاگ چقدر در کسب افتخار مهم است(اینجانب با وجود اصرارهای شدید از سوی طرفدارانم از کاندیداتوری سرباز زدم!) و باشد که بدانید با کی طرفید:

- نویسنده، پژوهنده، گرافیکنده، طراحنده، زورنامه ننگار، خبرننگار، شاعر (مثل همه)، عارف، معروف، ادیب، مدیر شناس، جامعه‌شناس، روان‌شناس، خداشناس و سرشناس.

- دارای کارشناسی غیرمعتبر ادبیات فارسی دانشگاه پیام گور.


- چندین مدرک و گواهی کامپیوتر، فیلم‌سازی، جوشکاری، نقشه‌کشی،

 گازرسانی و مدارک دیگر که گم‌شان کرده‌ام و به هیچ دردی هم نمی‌خوردند.


- سازنده فیلم‌های بزرگی چون شجاع دل، ده فرمان،دارودسته نیویورکی ها و آکواریوم را می‌شناسم.



- دارنده‌ی مدال افتخار و جی تی آی و فارنهایت که همه‌شان را تا آخر بازی کرده‌ام.


- همکاری ذهنی با بزرگانی چون بیل گیتس و استیو جابز در مورد فن‌آوری‌های جدید کامپیوتری.


- علاقمند به دیدن کونگ‌فوی، فول کنتاکت، جیت‌کان‌دو، ووشو شائولین، فوتبال(فقط برق وفجر شیراز). از تکواندو و کونگ‌فو توآ هم خوشم نمی‌آید

.
- دارای کمربند مشکی، قهوه‌ای و آبی برای شلوارهای مختلف.

- ذرت مکزیکی به من علاقه‌ی خاصی دارد.


- دارای یک دست لباس رسمی گرانقیمت.

 
- شرکت در همایش دین و مدرنیته برای کسب سوژه‌هایی طنز.


- شرکت در همایش‌های طنز برای کسب سوژه‌های دینی.


- دارای گواهی نامه رانندگی پایه دو پرس شده از نوع خشک.


- مسلط به شطرنج، تخته‌ نرد، حکم، بلوف و یه قل دو قل.


- دارای چند کیلو تنادیس و الواح و تقادیرنامه ازجشنواره‌های مختلف تیلیویزیونی و سیمنمایی ندارم.  

 
- تقدیر شده توسط خانم وفایی در کلاس دوم دبستان به خاطر انشاهای مختلف که بعضیاشون اینجا هم هست.و با عبارت   غرورانگیز: آفرین پسر گلم.


- دارای سابقه‌ی زندان به جرم قتل پیرزنی با تبر به خاطر پول با همکاری راسکولنیکوف در داستان داستایوفسکی که همه‌اش را خوانده‌ام.


- کتاب‌های در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست و کلیدر محمود دولت‌آبادی روی جلدشان را به طور کامل خوانده‌ام.

 

-مسلط به زبان‌های مختلف در ساندویچی و ایضاً جگر، مغز و بندری.


- خودم برای خودم چای می‌ریزم.


- یک بار با دمپایی سوسکی را کشتم و خانواده‌اش از قصاص گذشتند.


- شب‌ها در تختخواب بدون کفش می‌خوابم.


- فقط در تنهایی دست توی دماغم می‌کنم.


- یک بار از کنار حمید جبلی رد شدم و هوا خوب بود.

.
- هنرمندان و سینماگران مختلف با من شام‌ها خورده‌اند.


- یک بار به رهبر دست زده ام و هنوز زنده‌ام.


- با سرعت اینترنت ۲۲ کیلوبایت در ثانیه توانسته‌ام وبلاگ آپدیت کنم که کم کاری نیست.


- مسلط به برنامه‌های کامپیوتری از جمله کلیک و دابل کلیک، سند تو آل و دبلیو دبلیو دبلیو و دات کام.


- دارای یک عدد آی دی در یاهو که کمتر کسی می‌داند.


- وبلاگ من و گوگل به تکنولوژی آژاکس مجهز است ولی چون من مهم‌ترم به گوگل لینک نداده‌ام.


- همشهری جوان و جام جم مطمئناً افتخار خواهند کرد که من آنها را می‌خوانم.
- دارای دو خط موبایل که روزی یک ساعت یکیش روشن است و دیگری خیلی روشن است.


- من و دیوید فینچر و ام نایت شیامالان و کوئینتین تارانتینو و رابرت رودریگوئز و جیم جارموش را کجا می‌برید؟


- گاهی اوقات که احساس می‌کنم خیلی مهمم، با ماژیک فسفری روی خودم خط می‌کشم.

 

-حفظ آثار ارزشمند ادبی از قبیل اتل متل توتوله       

 

-ندیدن بیست قسمت اول سریال نرگس.

 

-برنده چند نشان رکورد زنی در سری بازیهای پلی استیشن.

 

-دارنده بلند ترین مو در پیش دانشگاهی با توجه به شواهد موجود.

 

-توانایی کامل در ریفرش کردن اینترنت اکسپلور

 

-بجای فوتبال ،گل بازی و کش بازی رو یاد گرفتم

 

-یکبار به عنوان پیشنماز در سال اول دبیرستان همه رو به فیض رساندم

 

-به پایان رساندن بازی مافیا

 

-داشتن هزاران عدد کامنت در این وبلاگ

 

-و بالاخره سید محمد خاتمی به من گفت تو می تونی ! ( در سخنرانی اش گفت:جوانان می توانند(

 

نوشته شده در ساعت 1:44 توسط هادی+خرزو |
شنبه پنجم اردیبهشت 1388

 سلام به همه...ببخشید اگه دیر به دیر مطلب جدید می ذارم!این امتحانا و از همه مهمتر انتخابات نمی ذاره زیاد وقتمو برای نوشتن صرف کنم:|اما به مناسبت نزدیک بودن انتخابات این مطلبو گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد: 

شب بود,بیابان بود,زمستان بود.شتری بسیار قوی و درشت هیکل در بیابانی که حتی یک لنگه کفش کهنه در ان نبود,احساس کرد که وجودش غنیمت است.سرش را بالا گرفت و ادعا کرد که همه کاره بیابان است.در همین موقع یک روباه کوچک و ضعیف در حالی که نفس نفس می زد به طرفش امد.

شتر:چطوری کوچولو!واسه چی نفس نفس می زنی؟

روباه:خسته شدم بس دویدم.

شتر﴿با نگاهی تحقیرامیز از موضع بالا﴾:قیافه ات نشون می ده داشتی فرار می کردی؟

روباه﴿با نگاه تحقیر شده از موضع پایین:من؟من و فرار؟عمرا اگه فرار کرده باشم,حسن خوبی اش اینه که همه می دونن ما اهل فرار نیستیم!

شتر﴿با غروری ناشی از قدرت:از عرقی که رو تنت نشسته معلومه,خوبه هنوز داری نفس نفس می زنی!

روباه﴿لاف می زند:دارم دنبال یه گرگ می گردم.داشتم می خوردمش که فرار کرد...

شتر﴿لاف می خورد:جدا,امکان نداره,این کدوم گرگی یه که از یه روباه می ترسه!؟

روباه﴿دروغ می گوید:تازه!این که چیزی نیست,هفته پیش با بچه ها حمله کردیم به سی تا شغال,سه روز پیشم سه تا مار خوردم...

شتر﴿ترسیده:من از اولش می دونستم تو ادم حسابی هستی...بیا با هم ائتلاف کنیم!

روباه﴿با زرنگی تمام:باشه,ائتلاف می کنیم.من و دوستام حمله می کنیم به دشمنان تو و تو با این هیکل گندت از من حمایت می کنی,قبوله؟

شتر﴿احساس موفقیت می کند:قبوله,ولی باید قول بدی همیشه با من رابطتو حفظ کنی...

روباه﴿احساس موفقیت می کنه:چطوره یه ارتباط تنگاتنگ با هم داشته باشیم؟می تونیم دنبمونو به هم گره بزنیم..

شتر﴿با احساس دفاع از زبان پارسی:دمب یعنی چی!؟درست حرف بزن,نگوییم دمب,بگوییم دم!

روباه و شتر در ان شب و بیابان و ان زمستان با هم ائتلاف کرده و دمشان را به هم گره می زنند.از قضای روزگار گرگی از ان طرفها رد می شده و در حقیقت فرار می کرده,نیمه های شب به چشم شتر خواب الود امده و او را ترساند,شتر مذکور برخاسته و فرار می کند.

با عنایت به موقعیت مرتفع شتر مذکور,روباه کوچک بی پناه اویزان شده و معلق و سر گردان می ماند.

نقل و قول قدیمی:گویا یکی از اگاهان در ایام قدیم از روباه مذکور سئوال می کند:که چرا اویزانی؟وی پاسخ می دهد از ان زمان اینچنین اویختم که با بزرگان در امیختم!

نوشته شده در ساعت 0:13 توسط هادی+خرزو |
شنبه هشتم فروردین 1388

اقا اجازه؟اقا می گویند دانشگاه جایی دارد که در ان به دانشجویان قضا می دهند.اقا ما نذر کرده ایم که اگر دانشگاه قبول شدیم تا یک هفته سفره های سلف را هم جمع کنیم و هم پهن کنیم.اقا اجازه؟پسر خاله مان که در دانشگاه درقوزاباد درس می خواند,می گوید غذای سلف ما خیلی خوب است.اقا او می گوید در غذای سلف فقط دمپایی ابری یا فوقش بند کفش پیدا می شود که اینها خیلی بهتر از دندان مصنوعی است که در غذای مادرمان موجود است.اقا علی سه تا از دندانهایش را به خاطر نپخته بودن سنگ های موجود در غذای سلف از بیخ کشیده است.اقا سلف غذایش خوب است؟

نوشته شده در ساعت 1:41 توسط هادی+خرزو |
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
به وبلاگ طنز دانشگاه هرمزگان(فاز مثبت)خوش امدید!نظر یادتون نره لطفا

نوشته شده در ساعت 14:31 توسط هادی+خرزو |