تبليغاتX
window.onload=titler

sevom blog

سلام.ممنون که به فاز+ سرزدی.امیدوارم بتونیم یه کم شما رو بخندونیم
اینارو مینو یسیم یه کم بخندیم!پس جدی...
جمعه دوازدهم تیر 1388

من که خودمو تو انتخابات ریاست جمهوری به نفع بعضیاکشیدم کنار الان با مرگ عمه جونم خیلی پشیمون شدم...آخه اون خدا بیامرز دوست داشت من یه کله گنده بشم واسه خودم و هی دروغ و چرت وپرت تحویل مردم بدم.تازشم قرار بود عمه خانمم بشه وزیر غیبیات(هم از غیب هاله نور بسازه واسم و هم غیبت کنیم دوره هم بخندیم!)...

عمه ی مرحومم یک روز از روزهای همان اواخر عمرش همه را جمع کرد وگفت: چیزی از مال دنیا ندارم که برایتان به ارث بگذارم و مرگم نزدیک است. گفتم عمه جان، عزیز من، دور سر و کلّه ی فرفریت بگردم، امروز توی دنیا وقت طلاست؛ نه اینکه قبلاً نبوده باشد ولی الآن عیارش بالا رفته. علی ایّ حال نباید وقت را پای چیزهایی گذاشت که پول توش نیست؛ یا حرف شیرین پول و مال دنیا را بزن یا بگذار با غم نداری و بیچارگی خودم بمیرم! او هم گفت ول کن این سوداگر زمانه را، پول را می گویم. ولش کن، چرک کف دست که دیگر این حرف و حدیث ها را ندارد. نصیحتی به تو می کنم که بیشتر به کارت می آید. گفتم حالا شما نصیحتت را بفرما شاید یک جوری از یک طریق غیر مستقیم از این نصیحت شما هم بشود پولی به جیب زد! اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: همیشه و در همه حال شاکر خدا باش. وگرنه کلاهت پس معرکه است، شاید هم یک وجب آنطرف تر از پس معرکه! این را گفت و سرش را گذاشت و مرد...

من ماندم و غم بی عمه ایی.شما حتما می دانید چه دردی بی درمانی است! کمی که گذشت غم خرج و مخارج زندگی غم بی عمگی را هم تحت الشّعاع قرار داد. هر اتّفاق بدی که برایم می افتاد به جای اینکه شکر به جا بیاورم، بندگان خدا را کوچک به بزرگ و بزرگ به کوچک و گاهاً میانسال به دو طرف(!) ردیف می کردم و شروع می کردم به بد و بیراه گفتن. از بقّال و نقّال و چقّال گرفته تا سوفور ذلیل مرگ شده ی محلّه مان، آقا غلام! خلاصه به جای شکرگزاری بساط فحش گزاری راه انداخته بودم.

همان اوایل که عمه تازه مرحوم شده ام را روانه ی دارالرحمه کرده بودیم تغییر و تحوّلاتی در سیاست مملکت رخ داد. من که سوادم قد نمیداد ولی دیگران که سوادشان قد میداد می گفتند با انتخابات جدید، تغییرات نیمه عمیق (و در مواردی هم خیلی عمیق) در سیاست رخ داده. عقلم نرسید شاکر باشم! چندی بعد قیمت خانه شد 3-4 برابر و صاحب خانه ی بی انصاف ما هم گذاشت روی اجاره خانه، بازهم عقلم نرسید شاکر باشم! بنزین سهمیه بندی شد و بازار مسافرکشی من با پیکان جوانان گوجه ای رنگ مدل چهل و هفتم هم خوابید، عقلم پاره سنگ برمیداشت و همچنان شاکر نبودم! گوشت گران شد، تخم مرغ گران شد، کوفت و زهر مار گران شد، بازهم خوان ناشکری این حقیر پهن بود! آب کم شد، ایضاً! برق قطع شد، ایضاً! این اواخر که خوب فکر می کنم می بینم عجب توصیه ي فنّی اي کرده بود مرحوم عمه ما و خودمان بی خبر بودیم. دیدم اگر به همین روال پیش برود بعد از یک ماه این حقوق دویست و بیست هزار تومنی پدرم کفاف خرید نان دانه ای پانصد تومن (با احتساب توّرم یک ماه آینده!) را نخواهد داد، این شد که تصمیم به تغییر رویه گرفتم و هرچه می شود خدا را شکر می کنم. پول خورد و خوراک ندارم خدا را شکر می کنم،پول کتاب ندارم بدهم خدا را شکر می کنم، مسئولمان در خوابگاه! بد و بیراه می گوید که وقت بیرون گذاشتن زباله ساعت دو و نيم نصف شب نیست خدا را شکر می کنم، برق می رود شکر می کنم، فشار آب پایین می افتد شکر می کنم، فشار خودم بالا می رود شکر می کنم، پول تلفن خدا تومان می شود شکر می کنم. الغرض؛ همیشه و حتّی همین الآن خدا را شکر می کنم! درست است که عمه بیچاره ام از مال دنیا برایمان چیزی  نگذاشت و فلنگ را بست، ولی لااقل باعث شد دل از دنیا و مافیها بکنم و ذهنم معطوف به آخرت شود. خدا را شکر!!

 

نوشته شده در ساعت 1:0 توسط فاز مثبت |
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

از آنجا که این روزها مد شده است آدم افتخاراتش را در وبلاگش یا نشریه اش و تازگی ها به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری در رسانه های جمعی حاضر شود!ما هم شمه‌ای بسیار کوتاه از افتخارات بی‌بدیل و رزومه‌هایمان را در وبلاگمان نوشتیم تا بدانید وبلاگ چقدر در کسب افتخار مهم است(اینجانب با وجود اصرارهای شدید از سوی طرفدارانم از کاندیداتوری سرباز زدم!) و باشد که بدانید با کی طرفید:

- نویسنده، پژوهنده، گرافیکنده، طراحنده، زورنامه ننگار، خبرننگار، شاعر (مثل همه)، عارف، معروف، ادیب، مدیر شناس، جامعه‌شناس، روان‌شناس، خداشناس و سرشناس.

- دارای کارشناسی غیرمعتبر ادبیات فارسی دانشگاه پیام گور.


- چندین مدرک و گواهی کامپیوتر، فیلم‌سازی، جوشکاری، نقشه‌کشی،

 گازرسانی و مدارک دیگر که گم‌شان کرده‌ام و به هیچ دردی هم نمی‌خوردند.


- سازنده فیلم‌های بزرگی چون شجاع دل، ده فرمان،دارودسته نیویورکی ها و آکواریوم را می‌شناسم.



- دارنده‌ی مدال افتخار و جی تی آی و فارنهایت که همه‌شان را تا آخر بازی کرده‌ام.


- همکاری ذهنی با بزرگانی چون بیل گیتس و استیو جابز در مورد فن‌آوری‌های جدید کامپیوتری.


- علاقمند به دیدن کونگ‌فوی، فول کنتاکت، جیت‌کان‌دو، ووشو شائولین، فوتبال(فقط برق وفجر شیراز). از تکواندو و کونگ‌فو توآ هم خوشم نمی‌آید

.
- دارای کمربند مشکی، قهوه‌ای و آبی برای شلوارهای مختلف.

- ذرت مکزیکی به من علاقه‌ی خاصی دارد.


- دارای یک دست لباس رسمی گرانقیمت.

 
- شرکت در همایش دین و مدرنیته برای کسب سوژه‌هایی طنز.


- شرکت در همایش‌های طنز برای کسب سوژه‌های دینی.


- دارای گواهی نامه رانندگی پایه دو پرس شده از نوع خشک.


- مسلط به شطرنج، تخته‌ نرد، حکم، بلوف و یه قل دو قل.


- دارای چند کیلو تنادیس و الواح و تقادیرنامه ازجشنواره‌های مختلف تیلیویزیونی و سیمنمایی ندارم.  

 
- تقدیر شده توسط خانم وفایی در کلاس دوم دبستان به خاطر انشاهای مختلف که بعضیاشون اینجا هم هست.و با عبارت   غرورانگیز: آفرین پسر گلم.


- دارای سابقه‌ی زندان به جرم قتل پیرزنی با تبر به خاطر پول با همکاری راسکولنیکوف در داستان داستایوفسکی که همه‌اش را خوانده‌ام.


- کتاب‌های در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست و کلیدر محمود دولت‌آبادی روی جلدشان را به طور کامل خوانده‌ام.

 

-مسلط به زبان‌های مختلف در ساندویچی و ایضاً جگر، مغز و بندری.


- خودم برای خودم چای می‌ریزم.


- یک بار با دمپایی سوسکی را کشتم و خانواده‌اش از قصاص گذشتند.


- شب‌ها در تختخواب بدون کفش می‌خوابم.


- فقط در تنهایی دست توی دماغم می‌کنم.


- یک بار از کنار حمید جبلی رد شدم و هوا خوب بود.

.
- هنرمندان و سینماگران مختلف با من شام‌ها خورده‌اند.


- یک بار به رهبر دست زده ام و هنوز زنده‌ام.


- با سرعت اینترنت ۲۲ کیلوبایت در ثانیه توانسته‌ام وبلاگ آپدیت کنم که کم کاری نیست.


- مسلط به برنامه‌های کامپیوتری از جمله کلیک و دابل کلیک، سند تو آل و دبلیو دبلیو دبلیو و دات کام.


- دارای یک عدد آی دی در یاهو که کمتر کسی می‌داند.


- وبلاگ من و گوگل به تکنولوژی آژاکس مجهز است ولی چون من مهم‌ترم به گوگل لینک نداده‌ام.


- همشهری جوان و جام جم مطمئناً افتخار خواهند کرد که من آنها را می‌خوانم.
- دارای دو خط موبایل که روزی یک ساعت یکیش روشن است و دیگری خیلی روشن است.


- من و دیوید فینچر و ام نایت شیامالان و کوئینتین تارانتینو و رابرت رودریگوئز و جیم جارموش را کجا می‌برید؟


- گاهی اوقات که احساس می‌کنم خیلی مهمم، با ماژیک فسفری روی خودم خط می‌کشم.

 

-حفظ آثار ارزشمند ادبی از قبیل اتل متل توتوله       

 

-ندیدن بیست قسمت اول سریال نرگس.

 

-برنده چند نشان رکورد زنی در سری بازیهای پلی استیشن.

 

-دارنده بلند ترین مو در پیش دانشگاهی با توجه به شواهد موجود.

 

-توانایی کامل در ریفرش کردن اینترنت اکسپلور

 

-بجای فوتبال ،گل بازی و کش بازی رو یاد گرفتم

 

-یکبار به عنوان پیشنماز در سال اول دبیرستان همه رو به فیض رساندم

 

-به پایان رساندن بازی مافیا

 

-داشتن هزاران عدد کامنت در این وبلاگ

 

-و بالاخره سید محمد خاتمی به من گفت تو می تونی ! ( در سخنرانی اش گفت:جوانان می توانند(

 

نوشته شده در ساعت 1:44 توسط فاز مثبت |
شنبه پنجم اردیبهشت 1388

 سلام به همه...ببخشید اگه دیر به دیر مطلب جدید می ذارم!این امتحانا و از همه مهمتر انتخابات نمی ذاره زیاد وقتمو برای نوشتن صرف کنم:|اما به مناسبت نزدیک بودن انتخابات این مطلبو گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد: 

شب بود,بیابان بود,زمستان بود.شتری بسیار قوی و درشت هیکل در بیابانی که حتی یک لنگه کفش کهنه در ان نبود,احساس کرد که وجودش غنیمت است.سرش را بالا گرفت و ادعا کرد که همه کاره بیابان است.در همین موقع یک روباه کوچک و ضعیف در حالی که نفس نفس می زد به طرفش امد.

شتر:چطوری کوچولو!واسه چی نفس نفس می زنی؟

روباه:خسته شدم بس دویدم.

شتر﴿با نگاهی تحقیرامیز از موضع بالا﴾:قیافه ات نشون می ده داشتی فرار می کردی؟

روباه﴿با نگاه تحقیر شده از موضع پایین:من؟من و فرار؟عمرا اگه فرار کرده باشم,حسن خوبی اش اینه که همه می دونن ما اهل فرار نیستیم!

شتر﴿با غروری ناشی از قدرت:از عرقی که رو تنت نشسته معلومه,خوبه هنوز داری نفس نفس می زنی!

روباه﴿لاف می زند:دارم دنبال یه گرگ می گردم.داشتم می خوردمش که فرار کرد...

شتر﴿لاف می خورد:جدا,امکان نداره,این کدوم گرگی یه که از یه روباه می ترسه!؟

روباه﴿دروغ می گوید:تازه!این که چیزی نیست,هفته پیش با بچه ها حمله کردیم به سی تا شغال,سه روز پیشم سه تا مار خوردم...

شتر﴿ترسیده:من از اولش می دونستم تو ادم حسابی هستی...بیا با هم ائتلاف کنیم!

روباه﴿با زرنگی تمام:باشه,ائتلاف می کنیم.من و دوستام حمله می کنیم به دشمنان تو و تو با این هیکل گندت از من حمایت می کنی,قبوله؟

شتر﴿احساس موفقیت می کند:قبوله,ولی باید قول بدی همیشه با من رابطتو حفظ کنی...

روباه﴿احساس موفقیت می کنه:چطوره یه ارتباط تنگاتنگ با هم داشته باشیم؟می تونیم دنبمونو به هم گره بزنیم..

شتر﴿با احساس دفاع از زبان پارسی:دمب یعنی چی!؟درست حرف بزن,نگوییم دمب,بگوییم دم!

روباه و شتر در ان شب و بیابان و ان زمستان با هم ائتلاف کرده و دمشان را به هم گره می زنند.از قضای روزگار گرگی از ان طرفها رد می شده و در حقیقت فرار می کرده,نیمه های شب به چشم شتر خواب الود امده و او را ترساند,شتر مذکور برخاسته و فرار می کند.

با عنایت به موقعیت مرتفع شتر مذکور,روباه کوچک بی پناه اویزان شده و معلق و سر گردان می ماند.

نقل و قول قدیمی:گویا یکی از اگاهان در ایام قدیم از روباه مذکور سئوال می کند:که چرا اویزانی؟وی پاسخ می دهد از ان زمان اینچنین اویختم که با بزرگان در امیختم!

نوشته شده در ساعت 0:13 توسط فاز مثبت |
شنبه هشتم فروردین 1388

اقا اجازه؟اقا می گویند دانشگاه جایی دارد که در ان به دانشجویان قضا می دهند.اقا ما نذر کرده ایم که اگر دانشگاه قبول شدیم تا یک هفته سفره های سلف را هم جمع کنیم و هم پهن کنیم.اقا اجازه؟پسر خاله مان که در دانشگاه درقوزاباد درس می خواند,می گوید غذای سلف ما خیلی خوب است.اقا او می گوید در غذای سلف فقط دمپایی ابری یا فوقش بند کفش پیدا می شود که اینها خیلی بهتر از دندان مصنوعی است که در غذای مادرمان موجود است.اقا علی سه تا از دندانهایش را به خاطر نپخته بودن سنگ های موجود در غذای سلف از بیخ کشیده است.اقا سلف غذایش خوب است؟

نوشته شده در ساعت 1:41 توسط فاز مثبت |
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
به وبلاگ طنز دانشگاه هرمزگان(فاز مثبت)خوش امدید!نظر یادتون نره لطفا

نوشته شده در ساعت 14:31 توسط فاز مثبت |
چهارشنبه هفتم اسفند 1387

به مناسبت نزدیک شدن به عید باستانی نوروز یه سری واژه به همراه توضیح گذاشتم که اطلاعات عمومی شما بیشتر هم بشه:

۱- چهارشنبه سوري: فرصتي بسيار مناسب براي افرادي كه زياد مايل نيستند بهار سال آينده را مشاهده كنند. اتفاقي كه در آخرين سه شنبه سال مي افتد، اما معلوم نيست به چه دليلي به جاي سه شنبه سوري به آن چهارشنبه سوري مي گويند. نام يك فيلم كه موضوع آن هيچ ربطي به نام فيلم ندارد!


2- خانه تكاني: تكان خوردن خانه، نوعي زلزله بدون خسارت جاني كه البته در برخي موارد همراه با خسارتهاي شديد مالي (از جمله تعويض مبلمان، پرده ها، تلويزيون و...) مي باشد، نام يك نوع ورزش كه در آن مردان "كوزت"وار اقدام به شست و شوي شيشه منازل و تميز كردن خانه مي كنند.
توضيح مرتبط:اي كاش به جاي اين همه خانه تكاني كمي هم به خانه دلمان تكاني مي داديم...


3- خريد نوروزي: روزهاي كشيدن چك، روزهاي حسرت كشيدن پشت ويترين مغازه ها، روز" بابا من اينو مي خوام "،"بابا من اونو مي خوام"، روز درك معني فاصله طبقاتي به كمك تك تك سلولهاي بدن.


4- جلو كشيدن ساعت: سنتي قديمي كه با توجه به روي كار آمدن دولت جديد... ببخشيد با توجه به تحقيقات بعمل آمده جديد، كنار گذاشته شد. عملي كه از 15 سال پيش با هدف صرفه جويي در مصرف برق انجام مي گرفت اما امروزه برخي محققان، دريافته اند كه اين عمل هيچ تأثيري دركاهش مصرف برق ندارد و مردم كشورمان هم در اين 15 سال سر كار بوده اند و الكي هي ساعتها را جلو و عقب مي كشيده اند!


5- مسافرت نوروزي: ترفندي براي جيم شدن از دست مهمانان نوروزي. فرصتي طلايي براي مأموران راهنمايي و رانندگي... البته نه براي جريمه كردن بلكه براي ارشاد رانندگان خطاكار!


6- روبوسي: سخت ترين جاي ديد و بازديد. معمولاً بعد از دست دادن انجام مي گيرد.
يك خواهش مرتبط: لطفاً در طول تعطيلات نوروزي از خوردن پياز و سير جداً خودداري كنيد.


7- عيدي: انگيزه اصلي براي رفتن به خانه اقوام. دادنش برخلاف گرفتنش بسيار سخت است. معياري مناسب براي سنجش اين كه هر فرد چقدر دوستتان دارد.(يادآوري:اين مطلب طنز است!)


8- رژيم غذايي: احتمالاً در طول تعطيلات نوروز كلاً بي خيال اين مورد شده ايد، موردي كه هم گرفتنش در طول تعطيلات باعث پشيماني است و هم نگرفتنش!


9- برنامه هاي نوروزي تلويزيون: يك سريال عشقولانه كه در طي سيزده، چهارده قسمت در آن جواني بي"وفا" (كه تريپ صحبت كردنش اصلاً به تقليد از"محمد رضا فروتن" نيست) سعي مي كند "وفا"دار شود. يك عالمه فيلم سينمايي شامل 3 تا ماتريكس، يك دونه مرد عنكبوتي و... همچنين پخش جومانجي براي هزارمين بار.

 
10- سيزده به در: روزي كه جماعت از خانه هايشان به مقصد كوه، دشت و بيابان خارج مي شوند. روز طلايي دزدان. روزي كه به جنگل مي رويم و در آنجا آشغال مي ريزيم، شاخه هاي درختان را مي شكنيم و طبيعت را از بين مي بريم. شايد به همين علت در تقويم، نام سيزده به در را "روز طبيعت" گذاشته اند.

 
11- چهارده فروردين: يكي از روزهاي سخت سال. روزي كه پس از 20 روز خوردن و خوابيدن مجبوري دوباره صبح زود از خواب بيدارشوي و باز بری دانشگاه...


12- روزهاي بعد از تعطيلات: زمان پاس كردن چكها(براي كارمندان محترم)، نشستن پاي لرز بعد از خوردن آجيل (اين روزها علاوه بر خوردن خربزه خوردن خيلي چيزها باعث لرزش پا مي شود!) روزهاي سختي كه بايد ناخواسته خوردن شيريني و ميوه را ترك كنيد. روزهايي كه قبض تلفن و موبايل (مخصوصاً SMS آن) منجر به بلند شدن دود از سر شما خواهند شد.

نوشته شده در ساعت 0:25 توسط فاز مثبت |
پنجشنبه سوم بهمن 1387

۱ - بهترین دوست برای هر انسانی چه چیزی می باشد ؟!

الف ) دوست ناباب !

ب ) دوست مایه دار و ولخرج !

ج ) دوستی که در تمام زمینه ها بتواند برای شما نقش " بند پ " را به خوبی ایفا کند !

د ) کتاب

 

۲ - آخرین کتابی که مطالعه کردید چه کتابی بود و چرا ؟!

الف ) کتاب فارسی اول دبستان ، به جهت شوق فراوان به دانستن و کسب علم و کشف اسرار طبیعت !

ب ) کتاب فیزیک کوانتوم ، می خواستم بدانم که پس از برخورد سیب از بالای درخت با سر جناب نیوتون خدایی نکرده صدمه ای به سر ایشان وارد شده است یا خیر !

ج ) کتاب فلسفه خلقت در ماورای وجود مابعدالطبیعه ، زیرا می خواستم بدانم که انسان در بدو خلقت از چه نوع خاکی خلق شده است که در هنگام استحمام کردن تبدیل به گل نمی شود !

د ) یک کتابی بود که فقط شکلک داشت ، یک بزی در حال پرش بود ، یک عمله بیل به دست بود ، یکیش گاو بود ، یک یارو با دوچرخه می رفت ، یکی هم علامت تعجب بود ، چون می خواستم گواهینامه پایه یک تراکتور بگیرم !

 

۳ - شما در طول هفته چند جلد کتاب مطالعه می کنید ؟!

الف ) من در طول هفته از پشت ویترین کتابفروشی ها روی جلد بیش از ۱۰۰ کتاب را مطالعه می کنم و می روم !

ب ) در طول هفته های عادی هیچ جلد ولی شب های امتحان پایان ترم چندین جلد کتاب را یک شبه به طور فشره مطالعه می کنم !

ج ) من حدود تقریبا می شه گفت چیزی نزدیک به بیش از شاید ، چیزه دقیقش رو نمی دونم !

د ) ها ؟! کتاب چیه ؟!

 

۴ - کدام یک از کتاب های داستانی که مطالعه کردید ، تاثیر بیشتری بر روی شما داشته است ؟!

الف ) کتاب هاچ زنبور عسل - از وقتی که آنرا خواندم ، هر جا زنبوری را می بینم از او می پرسم شما مادر هاچ نیستید ؟! اگه نیستید مادر هاچ را ندیده اید ؟! ولی همه آنها با گفتن واژه " ویز " و یا فرو کردن نیششان بر روی نوک بینی ام از وجود او اظهار بی اطلاعی می کنند !

ب ) داستان جک و لوبیای سحرآمیز - باعث شد که من خودرو ام را با ۳ عدد لوبیا چشم بلبلی معاوضه کنم ولی گویا لوبیا ها  MADE IN CHINA  بوده چون فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم آقا غوله دیشب آمده و کل اثاث منزلم را با خودش برده است !

ج ) کتاب سفر به اعماق زمین - الان حدود یکسال و ۴ ماهه که دارم کف حیاط منزلم را می کنم می روم پایین ولی تا حالا فقط کرم و مورچه و سوسک و هزارپا دیدم ، نمی دانم چقدر دیگه باید بکنم تا به دایناسورها و موجودات ماقبل تاریخ برسم !

د ) داستان چوپان دروغگو و ریز علی خواجوی و پتروس فداکار  توأمان - وقتی گرگ به گله ام زد و کسی حرفم را باور نکرد ، به روی ریل قطار رفتم تا با انگشت جلوی قطار را بگیرم که کمکم کنند ولی قطار از روی من و گله رد شد و همه دسته جمع نفله شدیم !

 

۵ - اگر شما روزی یک نویسنده چیره دست شوید ، ترجیح می دهید برای کدام قشر از افراد جامعه کتاب بنویسید ؟!

الف ) قشر بی سواد جامعه !

ب ) برای کودکان ۱ تا ۲ ساله !

ج ) افراد دارای مشکلات روحی روانی ساکن در بیمارستانهای روانی !

د ) افرادیکه از کتاب صرفا به جهت پرکردن کتابخانه شخصی شان بهره می برند و به هیچ عنوان آنرا نمی خوانند و معتقدند که کتاب کلاس داره !

 

۶ - آخرین بار ، کی و به چه دلیل به کتابخانه رفتید ؟!

الف ) هفته پیش - در خیابان مشغول راه رفتن بودم که ناگهان بلانسبت به شدت نیاز به رفع حاجت پیدا کردم و خدارا صد هزار مرتبه شکر که یک کتابخانه در آن نزدیکی ها بود و من از سرویس بهداشتی آن بهره بردم !

ب ) دو روز پیش - هوابارانی بود ، دیدم در یک کتابخانه باز است رفتم داخل نشستم تا باران بند آمد بعد رفتم دنبال کارم !

ج ) دوشنبه هفته پیش - در طی مشاجره لفظی و فیزیکی با همسرم و پرتاب شدنم به بیرون از منزل ، به کتابخانه محل پناه بردم تا زمانیکه خشم همسرم فروکش کرد و من را به منزل راه داد !

د ) هرروز به کتابخانه می روم - هیچ لذتی در دنیا به اندازه خوابیدن در فضای آکنده از سکوت کتابخانه برای من جذاب نیست !

نوشته شده در ساعت 1:53 توسط فاز مثبت |
چهارشنبه هجدهم دی 1387

 فکرشو بکنید دارید تو خیابون راه می رید و برای خودتان شعر می خوانید,ناگهان خرزوخان در حالی که سوار یه خر شده به شما نزدیک می شود!پشت سرش هم یه مرد خیلی چاق و مرد استخونی(که از فرط لاغری در حال موته)می ایند و با تعجب به اطراف نگاه می کنند!جلو رفتن و سلام دادن همان و همراه این جماعت انگشت نمای خلق شدن هم همان!خودتون قضاوت کنید,توی شیراز اونم وسط خیابون عفیف اباد اگه کسی با یه خر راه بیفته و از این طرف به ان طرف شلنگ تخته بندازه,تابلو نمی شه!؟حالا من نمی دونم که خرزوخان! با چه رویی و دلی رفته با این دو تا افسانه مصاحبه کرده!

دن کیشوت: سانچو نوکرم...این جانوران عجیب فلزی دشمنان جدید ما هستند که به جنگ ما امده اند,شمشیر مرا از نیام بیرون بیاور

سانچو: ارباب...بی خیال...اینجا هم می خوای دعوا راه بندازی؟بابا اینجا بالا شهره,کوه و کمر دهاتمون که نیس!

دن کیشوت: سانچو باز روی حرف ما حرف اوردی!انچه را که ما می گوییم انجام بده.

سانچو: بابا خرزوخان جون تو یه چیزی بگو!

خرزوخان: ببین عزیز دلم,این جانوران عجیب بی زبون اسمشون ماشینه.سر هیچ دشمنی ام با تو ندارن.ادما سوارشون می شن باهاش این ور و اون ور می رن...مثلا نگاه اون ماشین مدل بالا ,داره یه خانوم با شخصیت و می بره یه ور یا اون یکی ماشین(چه رنگش باحاله)داره...

دن کیشوت: یعنی می خوای بگی اینا خر و استر و اسبند؟

خرزوخان: اره,به قول دوستم همونی که تو می گی!خر از نوع مدرنش.با این تفاوت که خر کارت سوخت و جا پارک و هزار کوفت و زهرمار دیگه نداره.

سانچو: اااا....پس چرا شما سوار خر نمی شین؟نگاه خر و اسب ما نکن!تو دهات ما اسبایی هستن که خانوم خرا به خاطرشون جون می دن!

خرزوخان: بی خیال بابا.اینارو باید با اقای وزیر در میون بذاری...حالا بدن بهت می گم!

دن کیشوت: از سیاست خوشمان نمی اید...اراده کردهایم وسط همین بزرگراه بنشینیم و مصاحبه کنیم!

سانچو: چشم,هر چی شما بگین قربان!

خرزوخان: بابا بلند شین,ما اینجا ابرو داریم,تازه الانم از طرف شهرداری میان جلبمون می کنن,می گن سد معبر کردین.

دن کیشوت: سانچو شمشیر من کجاست؟

سانچو: واسه چی قربان؟

دن کیشوت: می خواهم به جنگ این قبیله ای بروم که خرزو نامش را بر زبان اورد!اه چه بخت برگشته هستند که با دن کیشوت سر ستیز دارند!

خرزوخان: کی ها رو می گه؟

سانچو: همین سد معبری ها دیگه!

خرزوخان: ای هواااارررر....اقاجون اصلا بی خیال بشین!همین جا دو تا سوال ازت بپرسم بریم دنبال کارمون.

دن کیشوت: تو فقط می خواهی از ما دو تا سوال بپرسی؟فقط 2تا؟تو می دانی ما چه شخصیتی هستیم؟شرمت باد ای ملعون...شرمت باد!

خرزوخان: چنین باد,چنین باد...حالا از این حرف ها گذشته فکر می کنی مردم چرا اینقدر دوستت دارن؟

دن کیشوت: مگر مردم ما را دوست می دارند؟

خرزوخان: اوهوو...اقا رو باش,عاشقتند!

دن کیشوت: سانچو...بر خیز...

خرزوخان: دوباره چی شده؟

دن کیشوت: بر خیز نوکرم...باید همین الان به ملاقات مردمی برویم که عاشق ما هستند.اه ای رهگذران,کمی درنگ کنید.من دن کیشوت شما هستم,همان کسی که شما عاشقش هستید...اه ای رهگذران...

خرزوخان: بشین اقا جون,بشین,الان میان ما رو می برن تیمارستان...بابا سانچو تو یه کاری بکن!

سانچو: شرمنده اخلاق ورزشکاریت,خودت این گندو بالا اوردی,حالا می خوای من درسش کنم؟اصلا حالا که این طوری شد:ای مردم,منم سانچو,اینم خرمه,مخلص شما هستم.کی می خواد این افتخارو نصیب خودش بکنه و با خر من عکس بگیره و منو ببره رستوران؟

دن کیشوت: اه ای رهگذران...

خرزوخان: ببخشید...ببخشید اقا اجازه بدید رد شم,جان؟تلفن 110؟واسه چی؟اون سه تا دیونه؟نیگاه کن عزیزم,اونا دوتا هستن نه سه تا...اره فکر کنم یکیشون در رفت,اجازه بدین من رد شم...وولللممم کنید...منو چرا می گیرید؟من که....

 

 

نوشته شده در ساعت 0:8 توسط فاز مثبت |
سه شنبه سوم دی 1387

با توجه به نزديک بودن فصل امتحانات امروز ديکشنری لغت امتحان را برايتان

ميگذارم اميدوارم خوشتون بياد.

 تقلب:

يك سري اعمال ننگين در صورت با عرضه بودن واين كاره بودن شخص امتحان

دهنده آخر عاقبت خوش وخرمي دارد.نوعي هلو برو تو گلو كه با توجه به درجه

درايت و تيزي استاد ومراقبان مي تواند نوع هلويش از هسته دار وخاردار تا آب

 هلوباطعم موزوعشق وحال متغير باشد.بيراهه اي كه اتفاقا آخرش به هدف

ختم مي شود.يك نوع وسيله درس پاس كن نا مشروع.

شب امتحان:

شب ملخ.شب ظلماني يلدا.شب سوانح وسوختگي نا كجا آباد دانشجو.شبي كه در آن نسكافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند.در اين شب انسان تمام مصائب تاريخ بشر را به صورت كنسانتره نوش جان مي كند.يك نوع زلزله در ميان ايام سال.شب چشمهاي پف كرده ودهان هاي كف كرده.شب رقص وپايكوبي كلمات جزوه وكتاب بر روي سسلسله اعصاب محيطي ومركزي دانشجو.

جزوه:
يك جور كاتاليزور كه در صورت همكاري ابروبادومه وخورشيدواينا دانشجورا به سمت پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چكيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد.وسيله اي كه معمولا دانشجو با آن سر كار گذاشته مي شود.تنها شاهد ماجراي سوخاري شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبي كه عاقبت آفت قلب مي شود.

مراقب:
موجودي ستم كار و ريا پيشه كه متاسفانه چشم وگوش و باقي حواس را هم دارد.سيستمي كه نقش دزدگيرمنازل را سر جلسه ايفا ميكند.گالري ضدحال.موجودي كه روي سينه اش نوشته شده:من مراقبم،شما چطور؟ يك نوع تله موش زنده.

روزامتحان:
روزي كه درآن خورشيد طلوع نمي كند.زماني براي جفتك زدن اسب ها،لحظه اي كه درآن دانشجومي خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزي كه درآن نگاه ها عميق مي شوند.روزلبخندهاي استراتژيك.روزي كه در آن دوست ودشمن با هم ودر كنار هم به قربانگاه مي روند.

نمره:
تبلور ميزان دانش،مهارت ودودره بازي دانشجو،بهانه اي هميشگي براي اعتراض.وسيله اي كه استادبا آن چه ها كه نمي كند!عاملي كه براي بدست آوردن آن دانشجوعلاوه برخرزدن،اعمال شنيع ديگري رانيز بايد انجام دهدكه قلم دروصف آن قاصراست!

سؤال:
يك نوع شعورسنج استاد ودانشجو.كلمات نفرت انگيزي كه به نوبت وتك تك مثل نيزه درچشم دانشجوفرو ميروندولحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي كنند.لورفتن آنها به حماسه سازي دانشجويان منتهي ميشود.انواع مختلف آن از تشريحی سيانوري تا تستي گوگوري مگوري متغيراست.

استاد:
منبع علم،ژنراتوردانش،نيروگاه انسانيت،تبلوردانايي،كوه توانايي،مايه افتخارما،بابا تو ديگه كي هستي ترين موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا،ياري گر ضعفا،معلم الخلفا......
 

 

نوشته شده در ساعت 0:2 توسط فاز مثبت |
دوشنبه هجدهم آذر 1387

 

با توجه به فرارسیدن روز دانشجو و این نکته که دانشجویان تنها همین یک روز را به نام خود دارند، میبایست از هر طریق ممکن که میتوانیم، این روز را خوش بگذرانیم و از زندگی لذت ببریم و به عبارت دیگر کارهایی را بکنیم که در روزهای دیگر به هر دلیل از انجام آن سر باز میزدیم. در اینجا لیستی از این اعمال را که در این روز بهتر است انجام شود ارائه میکنیم تا حداکثر بهره ممکن شامل حال ما شود...:


اول) در این روز فرخنده برای اولین بار به موقع در کلاس حاضر شویم و به درس استاد گوش دهیم. دقت کنیم که محض رضای خدا، حداقل یک برگه کوچک کاغذ به همراه یک خودکار با خودمان به سر کلاس ببریم.

 دوم) جهت ایجاد تفاوت و جلوگیری از یکنواختی، در این روز میتوان برای اولین بار هیچ جزوه ای را رد و بدل نکنیم و با این عمل بزرگترین تفاوت ممکن را ایجاد نماییم.

سوم) در این روز فرخنده، یک روز را تمام و کمال با بلوتوث خاموش بگذرانیم و برای اولین بار در عمرمان هم شده بیخیال برقراری ارتباط و ارسال فایل و اطلاعات علمی(!) از طریق امواج بلوتوث شویم.

چهارم) برای یک بار هم که شده، در سلف دانشگاه هنگام تناول مواد ناشناس و فرو بردن حجم عظیمی از انواع مواد مغذی(!) به داخل معده مان، بگوییم:به به! عجب غذای خوشمزه و تمیزی! این غذا از دستپخت مامانم هم بهتره!

پنجم) برای اولین بار در عمر دانشجویمان هنگامی که پاکن،مداد،جزوه، کیف و... همکلاسیمان به روی زمین افتاد، از هرگونه فداکاری جهت برداشتن آن خودداری کنیم.
ششم) در هنگام غروب احتمالا حس تفاوت عجیبی به ما دست خواهد داد در نتیجه برای کامل شدن این تفاوت، قبل از خواب تمامی جزواتی را که در طول روز نوشته ایم، مرور کنیم و سپس به رختخواب برویم

 

نوشته شده در ساعت 1:45 توسط فاز مثبت |